زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
گل بودم و به بزم خزان میهـمان شدم پژمردم و شکـستم و افـسردهجان شدم کوچه به کوچه خانهبهدوشم در این دیار همچـون نـسـیم، طـائـر بیآشـیان شدم افـتـادهام ز چـشم همه کـوفـیان حـسین در کوچههای شهر چو اشک روان شدم هر صبح شاهد است نسیمی گذر نکرد از من مگر که دست به دامان آن شدم دارد صـدای قـافـلهات میرسد که من با گـریههای خود جـرس کاروان شدم از بسکه سنگ خوردم و آقا شکستهام سر تا به پا چو حجرۀ شیـشهگران شدم از بس که پارههای تنم بین شهر ریخت چون دانههای سبـحۀ بیریـسمان شدم ای کـشتی نجـات! به دادم نرس! برو! آخـر تو را به مـوج بـلا بـادبـان شـدم ای کاش کس اسیـر نیـاید در این دیار من که چـنین نیـامده بودم، چـنان شدم |